*مانعی به اسم سکوت*قسمت ششم - تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 21:44
... دیوونه ای نثار آرمین کرد و مشغول کار شد ، آن روز هم گذشت اما نگاه های توسکا را به ذهنش سپرد *** کشوی پاتختی مشکی اش را باز کرد ، قرص آرامبخشی خورد، لباس هایش را با لباس راحتی تعویض کرد روی تخت دراز کشید ، صلواتی خواند به خواب رفت. توسکا بود اینبار با دستانی بسته به درختی تنومند گریه میکرد ، فریا...
خوشگلای عمو:) - تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 21:44
میدونید چیه؟! کم کم دارم به این نتیجه میرسم علاف شدم منظورم از علاف شدن ینی علافـــــــــــــــــــــــــ شدن واقعیه هی من پست میزارم دوباره هــی من پست میزارم و دوباره من هــــــــی پست میزارم امـــــــــــــــــــــــــــــا هیشکی نظر نمیده باباااااااا باور کنید نه واستون کنتر میندازه نه پولیه یه ...
نظرسنجی:/ - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 21:24
سلامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به همگی نظرتون راجب یه رمان طنز چیه؟ خب منظورم اینه که این رمانی که دارم مینویسمو با یه رمان طنز عوض کنم ، یا اصن رمان ننویسم؟ گزینه بندی میکنم که راحت تر جواب بدید گزینه الف) رمان طنز گزینه ب) ادامه رمان مانعی به اسم سکوت گزینه ج) کلا هیچی ننویسم...
*مانعی به اسم سکوت* قسمت پنجم - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 9:55
... تمام عقده اش را روی پدال خالی کرد ، با سرعت سرسام آورش در اتوبان در میان ماشین ها لایی میکشید و فریاد میزد فریاد میزد و گریه میکرد برای غصه های زندگی ، گریه میکرد برای تنهایی هایش بعد از نیم ساعت به خانه رسید ریموت را زد و ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد با شانه های خمیده وارد خانه شد و مستقیم به...
خوش امدید - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:43
ســــــــــــــــــــــلام و درود بر خوشگلایی که اومدن به وبلاگـ من خوش امدیــد قبل از هرچیزی واجبه که راجب وبلاگم توضیح بدم مطلب هایی که من پست میکنم رمان های خودمه ، بدون هیچ گونه کپی از دیگر نویسندگان.. اما یک نکته ی دیگه لطفا قبل از هرگونه کپی از هر مطلب و پستی به خصوص پست های رمان با خودم هماهن...
*مانعی به اسم سکوت *قسمت اول - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:43
به نام خدا << آدم ها اتفاق ساده ای نیستند گاهی می آیند و میروند اما در رفتن هایشان راز هایی نهفته است که شاید سالیان سال فاش نشود ولی در آمدنشان شاید تقدیر یا سرنوشت مقصر است که زمان هم راز هارا فاش میکند و هم سرنوشت را متغیر...>> روی صندلی چرم مشکی رنگش جا به جا شد و خودکار آبی را درون دستانش چرخان...
*مانعی به اسم سکوت*قسمت دوم - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:43
... با همه احوالپرسی کرد سرش را برای لحظه ای به سمت یخچال ها چرخاند که متوجه سایه ای در میان آن ها شد به آن سمت رفت و قامت بلند ارسطو را دید ارسطو مهارت خاصی در پخت غذاهای محلی داشت ، همه نوع غذای محلی را بلد بود از شمال تا جنوب از شرق تا غرب ، چهره اش هم به جنوبی ها شباهت داشت به کلام آمد و گفت: _ ...
*مانعی به اسم سکوت*قسمت سوم - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:43
... زمانی که به پاساژ وارد شد نفراتی او را خیره نگاه میکردند، تعجب کرد نگاهی به لباس هایش انداخت مشکلی نداشت ، دستی به سرش کشید آن هم مورد مشکوکی نداشت ، با خودش گفت ( مگه من چه شکلی شدم که اینا اینطوری نگام میکنن؟ نکنه دُم در آوردم یا شایدم شاخ؟!) از تفکرات مضحکش متاسف شد و سری تکان داد ، وقتی وارد...

برچسب‌های مرتبط

نظرسنجی های جالب | نظرسنجی فوتبال | نظرسنجی فیسبوکی | نظرسنجی های باحال | نظرسنجی باحال | خوش آمدید | خوش امدید متحرک | خوش امدید به انگلیسی | خوش امدید برای وبلاگ | به فیسبوک خوش امدید